تبليغاتX
آسمان زندگی من
آسمان زندگی من

روزنامه ها و شبنامه ها


گوته

امروز میخوام برم و دوباره برای کلاس آلمانی نام نویسی کنم.

موسسه زبان آلمانی (dsit.org) دوره های اینستیتو گوته رو ارائه میده و مدرک منو هم قبول داره.

ببینم چی میشه.

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط نسرین شکوری |

refugee

این روز ها همش فکر فرارم. نمی دونم اصلاً به این حس می گن فرار یا پناه جویی.

من از نام ایران خوشم میاد از آب و هواش خوشم می آد. اما از بودن توش خوشم نمی آد. شاید این حقیقت است که، صدای دهل شنیدن از دور خوش است.

دلم شادی می خواد. عصر ها که از سر کار برمیگیرم همه خستن. همه منگن. همه عصبانی ان. فاصله ۲۰ دقیقه ای که توی راهم همه این انرژی ها رو به من هم منتقل می کنه.

دیروز که مهران اومد سر کار دنبالم. وقتی رسیدم خونه دیدم نه خسته ام نه عصبانی. فهمیدم این کار نیست که آدمو خسته می کنه این زندگی توی این شهره که خسته کننده اس.

می خوام برم.

چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط نسرین شکوری |

بی وفا

زمان بسیار زیادی گذشته و من حتی یه سرم نزدم.

سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط نسرین شکوری |

دلم رفیق فاب قناری شد

مهران برگشته هند و من 2 هفته ای تنها ایران هستم.

دلم واقعاً تنگ شده و فکر کنم دیگه تا جایی که بتونم تنهاش نزارم.

اما یه نتیجه جالب گرفتم.

هتوز هم وقتی پیشم بیست دلم براش پر می کشه. 

دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط نسرین شکوری |

پارسال امروز

امروز سال دکتر قربانی عزیز است 

انسانی که بزرگی اش از تربیت فرزندانش بیداد دارد

امروز و این ساعت من ازدواج کردم و شادم و برای شادی روح اش شادم

یادت پایدار


سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط نسرین شکوری |

سفرنامه تصویری

ما برای تعطیلات آخر هفته رفتیم یه جای خوشگل به اسم والپاری




یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 توسط نسرین شکوری |

لپ تاپ جدید

هوراااااا

 من امروز یه تب لت خریدم.

و کلی خوشحالم.....

مهران بهترین شوهر دنیاس....

شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط نسرین شکوری |

روزمرگی

مهرانم دوچرخه خرید و ما می تونیم باهم بریم و بیام.

منم می رم کلاس بدن سازی و می خوام کلی قوی شم. :D

همه چیز یکنواخت و آروم پیش می ره.

16 می میرم ایران.

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط نسرین شکوری |

یوهوووووووووووووو

من امروز دوچرخه خریدم و از این به بعد با دوچرخه این ور و اون ور می رم

 

 

نقطه های ناراحت

اکبر پسر عموی بیچاره من با دوچرخه تصادف کرده و توی کوماست. کاش زود خوب شه اگه اتفاقی بیافته ناراحت می شم واقعاْ.

سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط نسرین شکوری |

من دوباره برگشتم هند.

از الان روز شماری می کنم.

۶۰ کیلو خوراکی با خودم اوردم. از جمله پنیر و کله پاچه!!!

۵ هفته دیگه دوباره برمی گردم ایران.

سه روز دیگه یه امتحان مهم دارم دعا کنین.

مهرانم خوبه و مثل همیشه مشغول کار. روز به روز هم موفق تر.

دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط نسرین شکوری |



من روز 29 اردیبهشت یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت ازدواج کردم.
خاطرات زندگی مشترک حتماً اونقدر هیجان آور خواهد بود که قابل ثبت باشه...

nasrin.shakoori@gmail.com

RSS 2.0

Design By Parstheme