این روز ها همش فکر فرارم. نمی دونم اصلاً به این حس می گن فرار یا پناه جویی.
من از نام ایران خوشم میاد از آب و هواش خوشم می آد. اما از بودن توش خوشم نمی آد. شاید این حقیقت است که، صدای دهل شنیدن از دور خوش است.
دلم شادی می خواد. عصر ها که از سر کار برمیگیرم همه خستن. همه منگن. همه عصبانی ان. فاصله ۲۰ دقیقه ای که توی راهم همه این انرژی ها رو به من هم منتقل می کنه.
دیروز که مهران اومد سر کار دنبالم. وقتی رسیدم خونه دیدم نه خسته ام نه عصبانی. فهمیدم این کار نیست که آدمو خسته می کنه این زندگی توی این شهره که خسته کننده اس.
مهرانم دوچرخه خرید و ما می تونیم باهم بریم و بیام.
منم می رم کلاس بدن سازی و می خوام کلی قوی شم. :D
همه چیز یکنواخت و آروم پیش می ره.
16 می میرم ایران.
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط نسرین شکوری |
یوهوووووووووووووو
من امروز دوچرخه خریدم و از این به بعد با دوچرخه این ور و اون ور می رم
نقطه های ناراحت
اکبر پسر عموی بیچاره من با دوچرخه تصادف کرده و توی کوماست. کاش زود خوب شه اگه اتفاقی بیافته ناراحت می شم واقعاْ.
سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط نسرین شکوری |
من دوباره برگشتم هند.
از الان روز شماری می کنم.
۶۰ کیلو خوراکی با خودم اوردم. از جمله پنیر و کله پاچه!!!
۵ هفته دیگه دوباره برمی گردم ایران.
سه روز دیگه یه امتحان مهم دارم دعا کنین.
مهرانم خوبه و مثل همیشه مشغول کار. روز به روز هم موفق تر.
دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط نسرین شکوری |
من روز 29 اردیبهشت یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت ازدواج کردم. خاطرات زندگی مشترک حتماً اونقدر هیجان آور خواهد بود که قابل ثبت باشه...
nasrin.shakoori@gmail.com